X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

" آزار " اثر سیمین بهبهانی

شنبه 27 مهر 1387 15:33 نویسنده: فرشته ایرانی چاپ

 

شعر  " آزار " اثر سیمین بهبهانی

 
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
 هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم  زارش کنم
 از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
 صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
 در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
 از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
 بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
 چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

 

 جواب ابراهیم صهبا 
  
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
 نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی 
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
 من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
 من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی 
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
 رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
 گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
 کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 

 

 جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا 

 

 گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
 گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
 خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم 

 

 جواب ابراهیم صهبا به سیمین  


دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
 در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
 گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
 شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
 گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
 تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
 گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را 

 

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا 

 

 صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
 وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو ازعشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
 صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
 کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
 سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
 دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
 با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست