چی شد؟

هی می چرخه ...! هی می چرخه ........ خررررررررررررر تخیله آب می کنه و قژ قژ  میکنه و با تمام 800 تاش میچرخه که لباسها رو خشک کنه !


نشستم روی صندلی توی لاندری (رختشورخونه ساختمون که طبقه پایینه و کلی ماشین لباسشویی و خشک کن داره) زل زدم به ماشین لباسشوییم و میبینم هنوز 2 دقیقه دیگه مونده، دسته کلیدم و که پر از مروارید های صورتی و سفیده نگاه می کنم، اینو سحر وقتی از ایران اومدم بیرون بهم یادگاری داد قرار بود دستبند باشه ولی شد جاکلیدی من ! 

یه نور قرمز و نارنجی شدیدی از پنجره کوچیک و تاریک لاندری میزنه تو ! تارهای عنکبوت هم که ماشاءالله ... هوای گرم و شرجی امروز همه عنکبوتها رو انگار فعال کرده بود بیشتر از هر روز بافته بودن! به غروب خورشید زل زدم انصافا هیچ جا غروبهای قشنگ استرالیا رو نداره خیلی زیباست تمام قرص داغ خورشید رو با رنگهای کبود می تونی لمس کنی مخصوصا توی تابستون گرم .


یک دقیقه دیگه داره زوووووووووور میزنه که آب رو با هر چه سرعت تخلیه کنه ! 


چی شد که اینجوری شدم؟ اینقدر بی انرژی و بی حوصله؟ من هیچ وقت اینجووری نبودم. 

یاد حرف حامد افتادم توی تولدش که تازه یکسال بود ازدواج کرده بودم، به بقل دستیم گفت: با این چی کار کردی این اینقدر بی حاله؟ این اینجووری نبود !!! 

راست می گفت ... یه عالمه انرژی و هدف یه عالمه شادابی و نشاط! یه عالمه فکر بکر! یه عالمه حررررف واسه گفتن، نقشه واسه کشیدن؟ یه عالمه مطلب واسه نوشتن و ایده واسه آینده و ... استعداد یادگیری یه 7 -8 تا زبان دیگه و کلی آررررززززززززوووووووو 


این منم؟ واقعا منم؟ چرا وبلاگم رو ول کردم؟ سرم شلوغ بود؟ نه؟ خیلی خوب بود که چقدر دوست داشتم که کلی با هم حرف میزدیم یا عالمه هم دشمن که کلی فش می دادن !!

می نوشتم ... قلمم بد نبود این بابا راست می گفت: (کامنت یکی از دوستان)


ظاهرا قلمت خشک نشده بلکه شکسته، فکر کنم باید یک فکری هم برای جوهر فکرت بکنی "


من قلمم نشکسته ... دلم شکسته ! جوهرم خشک نشده ... جوهرم و کشیدن!


..... دیلینگ دیلینگ  ... تموم شد ! 

چی زندگیم؟ نه بابا خیال بد نکنین ... ماشین لباسشویی .... 1 دقیقه داره تا قفلش ازاد کنه، وای که از این پارتش خیلی بدم میاد!


من که این بیدها نبودم با این بادها بلرزم؟ شیر زنه ایرانی! همه ما زنهای ایرانی شیر زنیم هممون هر کی هم قدرمون رو ندونه خودش باخته ! حالا بی خیال .... 

راستی سه تا زن چی شدن؟ از گلی خانوم کسی خبر داره؟ بچه ها ایمیل زدن کتاب جودی مودی تا 8 تا اومده؟ گلدن گلوب هم هنوز کلاهبرداری می کنه! هنوزم افکارم ترکیه!  اوووووووووووه کلی فیلم دیدم که نظر کارشناسانمو ندادم .... هاها هاهااااااای ...! 


چقدر دلم می خواد بنویسم ... احساس میکنم سر قلمم زنگ زده! اصلا قلمم رو نوریش می کنم  دیگه زنگ نزنه! یادش بخیر توی ایران که بودم با هزار بدبختی و اینترنت تلفنی و سرعت زغالی پست آپدیت می کردم ولی الان سرعت بالای اینترنت و بدون فیلتر شکن و وقت ازاد تقریبی نمی نویسم چرا ! فکرم ازاد نیست ... 

هر کی این پست و بخوونه می فهمه تو کلم چه خبره!


واااااااااااای نه دوباره لباسهام رنگ گرفت وووواااای گفتم با این آبیه نندازم هااااااا ... اه اها  اها  

باید دوباره بزنم بشورتشون .......... ! ( تو که نمیشوری ماشین میشوره چرا حالا اینقدر عزا گرفتی؟) برو بالا نت بووک فسقلستو باز کن بنویس بنویس بنویس !!! 


فیلیپ فلاپ ... فیلیپ فلاپ .... صدای فیلیپ فلاپام (دمپایی) روی نم بارون تو پارکینگ ...


چشام و باز کردم دیدم روی تخت نشستم نتبوکم جلوم بازه یه پنکه فلزی داره یه ذره باد میزنه ...! چی بود ... دوباره چشامو میبندم  تایپ می کنم بلاگ اسکای دات کام 


Username: اینجا ایران است 

Password: فراموش شده !!! .......... 

نظرات 4 + ارسال نظر
محمد شنبه 8 بهمن 1390 ساعت 16:49 http://mohamed.blogsky.com

سلام به فرشته ی عزیز

چقققققد این پستت با همممه ی پستاییی که از فرشته خونده بودم تا حالا فرق داشت.توش یه نوعی حس واقعی و قابل درک موج میزد.شاید به قول من حس نیاز!
درست نمودونم نیاز به چی! ولی میدونم اسمش نیازه...

میدونی فرشته تا حالا چنن بار دلم خواسته دیگه هییچی ننویسم ولی دلم نمیاد دوستای خوبم رو نبینم.ادم اگه خیالش از خودش راحت باشه تو دنیای وبلاگا دوستای خییییییییلی خوبی پیدا میکنه که عمممممرا نمیشه تو فیس بوک یا جاهای دیگه پیدا کرد.
فرشته خانوم من عااااشق وبلاگ نویسیم و ازت میخوام به عنوان یه دوست خوب و عزیز باشی و بنویسی... حضورت همییشه باعث خوشحالیمه . میدونی فرشته گاهی ادم باید از دلتنگیاش بنویسه.گاهی باید درددل کرد.گاهی باید گفت تسلیمم...

ببخشید قاطی پاتی گفتم.دوس داشتم حرف بزنم.همین.

ممنون محمد عزیز! حتمان

یک میگرنت هلپی سه‌شنبه 11 بهمن 1390 ساعت 14:08

سلام
بسیار خوشحالم که اومدی
امیدوارم سالم باشی و سرحال میدونم چی میگی
منم کمی حالم بده نمی دونم چرا ولی دچار یک بی انگیزگی شدم
دیگه تلاش قبل را ندارم. نمی دونم از این هست که عادت به زندگی در یک جامعه آروم و بدون استرس را نداریم یا فشارهای قبلی زندگی داره خودش را نشان میده
بهرحال خوشحالم که مینویسی و امیدوارم موفق باشی
آماده نبرد باش

در تمام زندگی داشتم می جنگیدم این بار هم نوبت خودمه !!! هی !

سحر دوشنبه 24 بهمن 1390 ساعت 12:31

ای جوووون... الهی قربونت برررررم ...
نمیدونی سحر چققققققدررررررر دلش واست تنگ شده:(
تو ایران اینترنت مرده!:( کلا تعطیله!
من ۲ روز دیگه اینجام بعد برمیگردم همون خرابشده(ایران)
بابا تورو خدا هر طوری شده شمارتو بهم برسون حتی ۲ دقدقه ام شده صداتو بشنوم دلم وا شه:*‌

عارف شنبه 29 بهمن 1390 ساعت 19:01 http://dastnev.blogspot.com

:) شما این ماشین لباسشوئی رو ول نکن. خیلی نقش مهمی داره. در ضمن که اینقدرم روحیه ات خراب نباشه.
خوب هم می نویسی. بنویس.

من کلا با لباسشویی یه کامیونیکشینی دارم که غیر قابل توصیفه !

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد