چهارشنبه سوری

سرخی من از تو زردی تو از من

 

    

چهارشنبه سوری مراسمی باستانی است. نیاکان ما شب چهارشنبه آخر سال را با روشن کردن آتش و پریدن از روی آتش و شادی سپری می کردند.  سلامت روحی خود رو برای ورود به سال جدید با پریدن از روی آتش و گفتن " سرخی تو از من زردی من از تو " می گرفتن.

چهارشنبه سوری مراسمی بسیار با شکوهی داشت از آتش و فالگوش و آجیل و ... گرفته تا قاشق زنی. که متاسفانه تمامی این رسوم باستانی و بی نهایت زیبا با عنایت مسوولین و مدیران کارآمد و همچنین تعصب بی جا و بی مورد بعضی از اقشار جامعه به فراموشی سپرده شده اند و تنها چیزی که از چهارشنبه سوری برای ما ماند صدای ترقه و دینامیت و ... بود.

در بعضی از خانواده ها هنوز بعضی از این رسوم زنده هستند و نفس می کشند.  شب چهارشنبه سوری شب مبارک و میمونی برای ایرانیان است ایت روز رو به شادی و میمنت یاد کنید و غمهای دلتون رو دور بریزید.

مراسمهای مختلفی در این شب اتفاق می افته که خیل از اونها رو دیدید و شنیدید مثلاً مثل : قاشق زنی و کوزه شکستن و انار قرمز دون کردن و سپند و فالگوش وایستادن و ... اما یکی از این رسوم برای دختران دم بخته. قضیه از این قراره که در قدیم چهارشنبه سوری جارو می خریدند و در طی سال استفاده می کردند و در نهایت در شب چهارشنبه سوری با اون جارو (که البته ماله اون خونه ای بوده که دختر هم مال همون خونه ) دختر دم بخت خونه رو می انداختن بیرون و بعد هم دختر پشت در خونه و در بیرون برای اون سالش نیت می کرد و فالگوش می ایستاد. در قدیم و در روستاها پسرهای جوون برای پیدا کردن دختر دم بخت کوچه گردی یا همون قاشق زنی می کردند و به دخترانی که در پشت درها ایستاده بودن نیمچه نگاهی می انداختند.... بعد هم اون جارو را در آتش می انداختند تا ارواح خبیسه و بد و ... از بخت اون دختر دور شن و بخت دختر بسته نشه. این رو امتحان کنید من نتیجه اش رو دیدم مامانم برای دخترهای فامیل و چند تا همسایه این کار رو کرده و جواب هم گرفته. ایرانیان باستان به فکر همه چیز بودند دیگه چی میخاین!!!!

سفره های هفت سین رو در قدیم در روز چهارشنبه سوری میچیدند چون معتقد بودند که ارواحشان برای دیدن آنها به زمین می آیند (فروردین یا همان فرودگان به همان معنا است) پس آتش روشن می کردند که خانه هایشان روشن و گرم باشد و سفره هایشان سبز و رنگین.

     

  نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی  

                                                که بسی گل بدهد باز و تو در گل باشی


شاد و خرم باشید و چهارشنبه سوری باصفایی رو براتون آرزومندم.


جهت خنده دوستان ...

Dear Mr. Hamilton

Hello sir

I am your servant, very very much. I am writing to you because all the way to the handle of the knife has reached my bone

My hands grab your skirt, Mr. Hamilton; please reach my scream, Mr. Hamilton, from the hands of this man, Tom. 

I don't know what a wet wood I have sold him or what shit I ate that from the very first day he has been pulling the belt to my lift, with all kinds of cat dancing, he has tried to become the eye and the lamp of Mr. Wilson.

He made so much mouse running that finally Mr. Wilson became donkey, and appointed Mr. Tom as his right hand man, and told me to work under his hand.

Mr. Wilson promised me that next year he would make me his right hand man, but my eye does not drink water, and I knew that all these were hat play, and he was trying to put a hat on my head. 

I put the seal of silence to my lips and did not say anything. Since that he was just putting watermelon under my arms. 

Knowing that this transfer was only good for his aunt, I started begging him to forget that I ever came to see him and forget my visit altogether. I said you saw camel; you did not see camel ….. 

But he was not coming down from the back of devil's donkey. What headache shall I give you; I am now forced to work in the mail house with bunch of blind, bald, height and half height people. Imagine how many times my ass has burnt.  

Now Mr. Hamilton, I turn around your head. You are my only hope and my back and shelter.... I swear you to the 14 innocents; please do some work for me that you will see savab I mean good wages in the resurrection day.

I'll grab your skirt,.. I have six head bread eaters. I kiss your hand and Leg. 

I circle around you. 

Samad

نوروزی کجاست ؟؟؟

امسال سال دوم نوروز که توی سیدنی هستیم. نوروز توی سیدنی خیلی حال و هوایی نداره. اول فکر کردم واسه خاطر آب و هواست که رو به سردی داره ولی خب آخه اینجا پاییزش مثل بهار و تابستونه ایرانه ... بعد گفتم شاید بستگانی نیستن مزه نمی ده ... اما ما توی ایران هم خیلی دید و بازدید نمی رفتیم و با دوستان بودیم. امروز داشتم به احسان می گفتم که کاش حداقل توی اینجا یه بازارچه نوروزی بود که می تونستیم برای خرید سفره هفت سین بریم اونجا...


چهار شنبه سوری برگزار می شه اون هم توی یکی از پارکهای خوب سیدنی. می شد که قبل از مراسم یه بازارچه نوروزی با چند تا غرفه کوچیک برپا کنن که خانومهای ایرانی کارهای دستی خودشون رو در مورد هفت سین بیان اونجا بچینن ... شیرینی های خونگی و آجیل و ... 




هرچند اینجا توی مغازه های افغانی و ایرانی توی سیدنی وسایل نوروز موجود هست اما بازارچه نوروزی حال و هوا و شور و هیجانی که داره یه مغازه نداره !!! این رو اطلاع دارم که توی خیلی از کشورها این بازارچه برگزار میشه و توی سیدنی هم ایرانی کم نیست!!! مخصوصا دوستانی که همسن و سال ما هستن اینجا رو به افزایشن و تجمع ایرانی ها داره روز به روز بیشتر میشه و من فکر می کنم که جمع ها و بازارچه هایی که بهانه های مختلف نوروز و یلدا و مهرگان و ... می تونه برگزار بشه به تحکیم روابط ایرانی ها کمک خواهد کرد.


فکر می کنم در آینده نه چندان دور شاهد برگزاری بازارچه نوروزی ایران در استرالیا باشیم.